تبليغاتX
مسافر زمان
 
مسافر زمان
 
 
استفاده از مطالب وبلاگ با رضایت معنوی نویسنده م.ا مجاز می باشد. متشکرم.
 

از کتاب «بر شیب تند عصر»  پرتاب شده‌ايم

Del libro "En la empanada pendiente de la tarde"


ناتمام دور از هم

تا سراسر عمر

به جستجوي نيمة ديگر خويش باشيم

هر عصر

تكيده‌ترازهرروز

در شكافِ شب گم شويم

و هر صبح

باريك ‌تراز هر شب

از درز روز بيرون آييم

تا باز     آغاز

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 21:59  توسط فرزند انسان  | 

امان از راه بی عـابــر
امان از شهر بی شاعـر
امان از روز بـی روزن
امان از اینهمه رهـــزن

امان از بـاد بــی بــاده
امان از ســـرو افـتـاده
امان از تـیغ بـی دردان
به جای بوسه بر گردن

امان از سایه ی بی سر
بـــر این درگــاه دردآور
امان از نـاتــمـام تـــــو
امان از نـاتــمــام مـــن

امان از روز بی رویا
امان از شام مرگ آوا
امان از جای صد دشنه
مـیان چــین پــیــراهـــن

امان از شعله ی آخـر
هـجوم باد و خاکـستر
که از پروانه ی پرپر
اجاق شب نشد روشن

ببار ای خــوب ِ دیروزی
بر این بازار خودسوزی
که این غمخانه ی بی می
نــدارد آب ِ مــرد افـکـــن

برقـصانم غزل بانو
بـچـرخـانم غزل بانو
میان گـفـتن و خـفـتـن
میان مـاندن و رفـتـن ! ...

 |+| نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 23:3  توسط فرزند انسان  | 
دلتنگیهای آدمی را
باد ترانه
‌ای میخواند،
رویاهایش را
آسمان پرستاره نادیده می
گیرد،
و هر دانه برفی
به اشكی
نریخته میماند.

سكوت، 
سرشار از سخنان ناگفته است؛
از حركات ناكرده،
اعتراف به عشق
های نهان
و شگفتی
های بر زبان نیامده.

در این سكوت،

حقیقت ما نهفته است.

حقیقت تو

و من.

مارگوت بیکل

 |+| نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 23:8  توسط فرزند انسان  | 

زیر پایم   
زمین
از سُمضربۀ اسبان میلرزد .
چهار
نعل میگذرند اسبان.

وحشی، گسیخته افسار؛
وحشت
زده به پیش میگریزند.

در
یالهاشان گره میخورد
آرزوهایم.
دوشادوش
شان میگریزد
خواست
هایم.

هوا
سرشار از بوی اسب است و
غم و
اندكی غبطه.

در افق ،
نقطه
های سیاه كوچكی میرقصند
و زمینی كه بر آن ایستاده
ام
دیگر باره آرام
یافته است.

پنداری
رویایی بود آن همه.
رویای آزادی، یا، احساس حبس و بند.


مارگوت بیکل

 |+| نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 23:19  توسط فرزند انسان  | 
این صورتی است از یک زندگی.

 شاید نشانه ای شاید نشانه ام ، و شاید هم حقیقت.

 هر نشانه ای سببی حقیقی و متعالی رو به کمال دارد،راه می گشاید به سوی مرکز جغرافیای هستی، و ما را به کمالی که منتظرش هستیم میرساند.  اما بعضی نشانه های خاص تمام حقیقت را در برمی گیرند و از یاد رفتنی نیستند حتی با کمال چون عامل هر لحظه میشوند ...!

نگارش: م.اصولی

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 23:20  توسط فرزند انسان  | 

نامه غضنفرکم سواد به همسرش از عهد بوق

روزی غضنفر برای کار و امرار معاش قصد سفر به آلمان میکنه و همسرش و نوزده بچه قد و نیم قد رو رها کنه
خلاصه همسرغضنفر گفت :حال ما چه طور از احوال تو با خبر بشیم؟؟؟؟
غضنفر گفت: من برای تو نامه مینویسم....
همسرش گفت: ولی نه تو نوشتن بلدی و نه من خوندن !!!!!!!!!!!!!!!!!
غضنفر گفت من برای تو نقاشی میکنم ... تو که بلدی نقاشی های منو بخونی مگه نه ؟؟؟؟؟؟
خلاصه غضنفر به سفر رفت و بعد از دو ماه این نامه به دست زنش رسید ..
این شما و این هم نامه ببینید چیزی میفهمید!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟

+
+
+
+


حال ترجمه از زبان همسرش

خط اول :حالت چه طوره زن ؟

خط دوم :بچه ها چه طورن ؟
خط سوم : مادرت چه طوره ؟
خط چهارم :شنیدم سر و گوش ت می جنبه!!!
خط پنجم : فقط برگردم خونه....
خط ششم : می کشمت
خط هفتم :غضنفر از آلمان...

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 23:22  توسط فرزند انسان  | 

زن دم درگاه بود

با بدني از هميشه.

رفتم نزديك:

چشم، مفصل شد.

حرف بدل شد به پر، به شور، به اشراق.

سايه بدل شد به آفتاب.

***

رفتم قدري در آفتاب بگردم.

دور شدم در اشاره هاي خوشايند:

رفتم تا وعده گاه كودكي و شن،

تا وسط اشتباه هاي مفرح،

تا همه چيزهاي محض.

رفتم نزديك آب هاي مصور،

پاي درخت شكوفه دار گلابي

با تنه اي از حضور.

نبض مي آميخت با حقايق مرطوب.

حيرت من با درخت قاتي مي شد.

ديدم در چند متري ملكوتم.

ديدم قدري گرفته ام.

انسان وقتي دلش گرفت

از پي تدبير مي رود.

من هم رفتم.

***

رفتم تا ميز

تا مزه ماست، تا طراوت سبزي

آنجا نان بود و استكان و تجرع

حنجره مي سوخت در صراحت ودكا

***

باز كه گشتم

زن دم درگاه بود

با بدني از هميشه هاي جراحت

حنجره جوي آب را

قوطي كنسرو خالي

زخمي مي كرد
 |+| نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1390ساعت 23:18  توسط فرزند انسان  | 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 20:20  توسط فرزند انسان  | 
 

عشق یک جوشش کوراست وپیوندی ازسرنابینایی،دوست داشتن پیوندی ناخودآگاه وازروی بصیرت روشن وزلال.

عشق بیشتر ازغریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سربزند بی ارزش است،دوست داشتن ازروح طلوع می کندوتاهرجاکه روح ارتفاع داردهمگام باآن اوج می گیرد.

عشق باشناسنامه بی ارتباط نیست وگذرفصلها و عبورسالهابرآن اثرمی گذارد.دوست داشتن درورای سن وزمان زندگی می کند.

عشق طوفانی ومتلاطم است.دوست داشتن آرام واستواروپروقاروسرشارازنجابت است.

عشق جنون است وجنون چیزی جزخرابی وپریشانی"فهمیدن واندیشیدن"نیست امادوست داشتن دراوج،ازسرحدعقل فراترمی رودوفهمیدن واندیشیدن رااززمین می کندوباخودبه قله بلنداشراق می برد.

عشق زیبایی های دلخواه رادرمعشوق می آفریندولی دوست داشتن زیباییهای دلخواه رادردوست می بیندومی یابد.

عشق یک فریب بزرگ وقوی است.دوست داشتن یک صداقت راستین وصمیمی وبی انتهاومطلق.

عشق دردریاغرق شدن است ودوست داشتن دردریاشناکردن است.

عشق بینایی رامی گیردودوست داشتن بینایی می دهد.

عشق خشن است وشدیدوناپایدار.دوست داشتن لطیف است ونرم وپایدار.

عشق همواره باشک آلوده است.دوست داشتن سراپایقین است وشک ناپذیر.

ازعشق هرچه بنوشیم سیراب ترمی شویم.ازدوست داشتن هرچه بیشتر،تشنه تر.

عشق نیرویی است درعاشق که او را به معشوق می کشاند،دوست داشتن جاذبه ایست دردوست که دوست رابه دوست می برد.

عشق تملک معشوق است ودوست داشتن تشنگی محوشدن دردوست.

عشق معشوق رامجهول وگمنام میخواهدتادرانحصاراوبماند،دوست داشتن دوست رامحبوب وعزیزمی خواهدومی خواهدکه همه دلهاآنچه رااوازدوست درخوددارد،داشته باشند.

درعشق رقیب منفوراست.دردوست داشتن است که "هوادارن کویش راچوجان خویشتن داند"که حسدشاخصه عشق است.

عشق معشوق راطعمه خودمی بیندوهمواره دراضطراب است که دیگری ازچنگش نربایدو اگرربودبا هردو دشمنی می ورزدومعشوق نیزمنفورمیگردد.دوست داشتن ایمان است وایمان یک روح مطلق است.یک ابدیت بی مرزاست وازجنس این عالم نیست.

دوست داشتن ازعشق برتراست ومن هرگزخودراتاسطح بلندترین قله عشقهای بلندپایین نخواهم آورد.

 

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت 21:31  توسط فرزند انسان  | 

قصه

چشات روبروی منه ولی دیگه دیدن نداره

لبات روبروی منه ولی دیگه بوسیدن نداره

چشات روبروی منه ولی دیگه دیدن نداره

لبات روبروی منه ولی دیگه بوسیدن نداره

یه قصه یه قصه ی تلخ دیگه
عاشقی برای من بسه دیگه
نگو از عشق نگو یار منی
یاد تو از دل من رفته دیگه

چی کشیدم من ازاین دل سادگی
عاقبت منو دل آوارگی
این دل شکسته باور نداره
بعد عمری دیگه یاور نداره

چشات روبروی منه ولی دیگه دیدن نداره
لبات روبروی منه ولی دیگه بوسیدن نداره

یه روز یه دیوونه ای بود
یه خونه ساخت با گل عشق
ستوناش سپید اطلسی
زمینش خاک بهشت

خونه رو کردی تو ویرون
خونه شد خونه ی غمها
گلای باغچه همه خشک شدن
ندارن خنده رو لبها

چشات روبروی منه ولی دیگه دیدن نداره
لبات روبروی منه ولی دیگه بوسیدن نداره
چشات روبروی منه ولی دیگه دیدن نداره
لبات روبروی منه ولی دیگه بوسیدن نداره
دیگه بوسیدن نداره
دیگه بوسیدن نداره

پیروز

 |+| نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390ساعت 11:12  توسط فرزند انسان  | 
 
  بالا  
Free counter and web stats