part 7
{a little piece of h.hesse}
لنه خوشبخت و شاد بود. برای خوردن فقط نان داشتند. اغلب هنگام کار کردن آواز می خواندند. روز، بعد از صرف شیر به تعریف و تمجیر و بازگویی از زندگی خانوادگی خود پرداختند.
لنه با لحن زنانه و ظریف آسمانی خود گفت : ((اگر زمستان برسد، چکار کنیم؟ ))
زرین دهان به طرز شگفت آوری خیره شد و نگاهش را به زمین دوخت. دل لنه فهمید که کسی به فکر زمستان نیست. کسی مساله را جدی نمی گرفت. لنه به فکر فرو رفت و سر در گریبان بود.
آنگاه زرین دهان که می خواست از او مطمئن شود با شیطنت و بازیگوشی – انگار که با کودکی حرف می زند- به لنه گفت : ((تو دختر دهقان هستی ، پدرت دور اندیش است. نترس و غصه نخور. میتوانی دوباره به خانه پدریت برگردی. اینجا زیباست و به ما خوش می گذرد. به همین دلیل اینجا می مانیم تا زمانی که دلمان بخواهد.))
لنه با عصبانیت گفت : ((و بعد؟ حتما بعد هم همه چیز تمام می شود. تو می روی و من تنها باقی می مانم.))
زرین دهان گیسوی دخترک را گرفت و به آرامی کشید وگفت: ((طفلک کوچولوی من! تو باید خوشحال باشی که باران را بر تن خود حس می کنی. به این فکر کن که جسم و جانت سالم است و می توانی بخندی و آواز بخوانی .))
لنه همنوز متقاعد نشده بود. باشکوه و شکایت گفت: (( من نمی خواهم از اینجا به جای دیگری بروم و نمی خواهم ترا از دست بدهم. نه، نمی توانم خوشحال باشم، وقتی می دانم که به زودی همه رنج ها تمام میشود و مثل برق و باد می گذرد.))
زرین دهان دوستانه و با لحنی که بوی تهدید میداد، چنین جواب گفت: (( لنه عزیزم، اولیاء و اوصیاء و قدیسین زیاد در این باره فکر کرده اند. خوشبختی وسعادتی که گذرا نباشد، وجود ندارد. بگذار زمان مشخص کند چقدر به هم پایبندیم و اگر قرار به تنهایی باشد چه کسی زودتر طعم تنهایی را می چشد! مهم این است که ما برای خوشبختیمان تلاش می کنیم و قدر هم را میدانیم. اگر ما به همین الان که داریم قانع نباشیم و همین دم را سپری نکنیم و لذت نبریم ، بهتراست همین الان کلبه امان را آتش بزنیم و هر کدام از ما به راه خود برویم.
دخترک ساکت شد ولی سایه ای از غم روی چهره او را پوشاند و اندوهی جانکاه بر وجودش مستولی گشت...
part 6
{a little piece of h.hesse}
روزی زرین دهان دراتاقش روی تخت درازکشیده بود تا خوابش ببرد. دلش گرفته بود، به گونه ای دردناک و سخت قلبش درمن سینه اش می طپید، غمگین و بیچاره شده بود.
باد سرد ماه نوامبر، شیروانی را می لرزاند. برایش عادت شده بود که قبل از به خواب رفتن، مدتی دراز بکشد. طبق عادت این سرود مذهبی درباره حضرت مریم را زیرلب زمزمه می کرد:
(( مریم منزه تو در کمال زیبایی
و از گناه پاکی و مبرایی
ای امید مردم در ارض موعود
تو خطا کاران را شفیع و امیدی.))
این سرود با موسیقی ملایمی در اعماق روحش طنین می انداخت. باد می وزید و مانند این بود که شعر میخواند، شعری در وصف جدایی و هجران، جنگل، خزان، زندگی و بی هدفی. او به روزهای خوش زندگی و عشقش می اندیشید و قلب نا آرامش از درد فشرده می شد.
غم ورنج تنهایی را با عشق پاسخ می داد، عشق هم شکست غرور بود و هم پیروزی میل و شهوت.
نفس خود را در سینه حبس میکرد و در این موقع، آخرین نفس حیات را تجربه می کرد. نفسی که او را آخرین لذت بود و شروع برای پایان عمر و پایان زندگی معتقد بود که عشق بازی را در حقیقت حوّا ، مادر آدمیان ، مادر زندگی، در نهاد ما بنهاده است لذّت، درد و بالاخره مرگ.
او با هوشیاری و کمک الفاظ، با الفبای زندگی، با تمام توان جسمانیش، راه عشقش را می پویید. جان و روح دو بعد کالبد و جانش را می ساختند و عشق به او قلب بود که جانش را از عطش لبریز می ساخت.
حتی او می تواند باهوش یا ابله و درون گرا باشد، چقدر زندگی مادی فانی است. چه بدبخت و ترسوست انسان این جاندار زمینی، خونگرم و ناچیز که خود را در دنیا و محیطی منجمد و سرد حفظ می کند یا بچگانه و طماع دستورات شکم گرسنه ی خود را اطاعت می کند.
همیشه مانند هنرپیشه و عروسک خیمه شب بازی و دشمن خونی صاحبان و اربابان و مالکان و مستکبران است. از او می ترسند و متنفرند. به او بی احترامی می شود، او را می ترسانند، زیرا نمی خواهند حقایقی را یادآور خود کند.
باشد پوچی و سستی بودن، خزان زندگی، مرگ تنفرآور و سرد، که اینها دنیا را احاطه می کنند.
part 5
{a little piece of h.hesse}
نبوغ تو از من هم بیشتر است.تو غنی تر و در عین حال مستعد تر از منی. راه تو زیبا تر و در عین حال ناهموارتر از راه من است. بعضی اوقات نمی خواهی بفهمی که چه به تو می گویم و مانند کره اسبی سرکش مقاومت می کنی. همیشه آسان نیست و غالبا باید تو را آزرد تا تو بفهمی.
من می بایست ترا بیدار میکردم. تو خواب بودی. من تو را افسرده کردم و پیکر نیمه جانت را در کنار خودم پیدا کردم. باید این طور پیش می آمد. نه، موهایم را نوازش نکن!
پس چیزی هم نمی توانم یاد بگیرم. پس همیشه ابله و نادان خواهم ماند و هیچ گاه بزرگ نخواهم شد؟
کسان دیگر هم هستند که تو می توانی از آنان چیز یاد بگیری. چیز هایی که من می دانستم به تو آموخته ام و تمام شده است.این هم جز اهداف من است: خواه معلم، دانشمند و یا پدر اعتراف یا هر چه باشم. هیچ گاه نمی خواهم به درجه ای برسم که اگر به انسانی قوی، عالی قدر و متشخص برخوردم ، او را نفهمم، دستش را نگیرم و کمک و هدایتش نکنم.
من به تو می گویم: "باشد که از من و تو یا این و آن چیزی پدید آید که با وضع کنونی یکسان نباشد. هر گاه واقعا به من احتیاج داشته باشی، هیچ گاه از تو دریغ نخواهم ورزید، هیچ گاه."
این بوی وداع و خداحافظی می داد. زرین دهان جلوی دوست خود ایستاده بود و وی را می نگریست. به خصوص به صورت جدی وی خیره شده بود، به چشمانی که فراسو را می دید.
در این وقت این دو دیگر یار و رفیق نبودند و راهشان از یکدیگر جدا و سوا می شد. اینکه حال روبروی وی ایستاده بود، خیال پرداز نبود و منتظر این هم نبود که ببیند سرنوشت چگونه او را فرا می خواند.
part 4
{a little piece of h.hesse}
من احساس تورا درک می کنم. دیگر لازم نیست بحث کنیم، توآگاه شده ای. به خوبی فرق بین خودت و من را می دانی. همین طور فرق بین وجدان و روح.
و این را هم به زودی در خواهی یافت که زندگی تو در صومعه(...)، فکر ومیل پدرت بوده، چون می خواسته روح گذشتگانش را آمرزیده کند. یا شاید هم می خواسته ازآنها انتقام بگیرد.
شاید هم هنوز فکر می کنی، سرنوشت تو این بود که تمام عمرت را وقف کلیسا کنی؟
امروز دیگر نمی دانم که حقیقتا چه چیز را می خواهم و آرزویم چیست. قبلا برایم همه چیز ساده بود، به سادگی حروف برای یک کتاب.
امروز دیگر هیچ چیز آسان نیست، حتی حروف الفبا هم به نظرم مشکل می آید. همه جیز در نظرم دو پهلو و چند صورته شده است. من نمی دانم چه خواهم کرد. فعلا اصلا نمی توانم به چنین چیزهایی فکر کنم.
part 3
{a little piece of h.hesse}
دوران خوشبختی گمشده اش را در رویای او جستجو می کرد. در ژرفای بی پایان و گم گشتگی های رویای خوشی ، گلهای کوچک خاطره گل می دهند، مانند طلا می درخشند و بویی مست کننده و اغواگر دارند. در یاد او خاطرات زنده می شد: تجربه و آرزو.
اکثرا خواب میدید ماهیهای نقره ای و سیاه دریا دارند به طرفش شنا می کنند و دور و برش می پلکند چون پیکهایی که در عین معصومیت پیام آور اخبار خوب از دنیای واقعی و زیبایند. شنا کنان دم خود را تکان می دهند و سایه وار قاصد رازهای نهفته اند. اکثرا این مرغان و ماهیها زاییده تخیلات خود او بودند و همان طور که غیر ارادی و غریزی نفس می کشید، اینها به او وابسته بودند. تا هدایتش کنند. مانند نگاهی از او ساطع و متشعشع و مانند اندیشه هایش به او باز می گشتند.
اغلب باغی را به خواب می دید که درختان افسانه ای، گلهای بسیار درشت و سوراخهای عمیق سرمه ای رنگ داشت. بین سبزه ها چشمان حیوانات عجیب، غریب و رنگارنگ می دید. از شاخه ها مارها آویزان بود. بوته ها و تاکها پر از توت و انگور آبدار بزرگ تیره رنگ بود که هنگام چیدن آن ها عصاره ی سرخ آنها به گرمی توی دستش می ریخت. چشمانی همیشه مواظبش بودند، چشمانی مکار، حیله گر و مشتاق. کور مال کور مال جلو می رفت.
در دنیای رویا بیشتر سیر می کرد تا در دنیای حقیقی. پوسته ی نازک لرزانی که قشر دروغین و خیالی دنیای ساخته رویای او را می پوشاند. کوچکترین ضربه ای این پوسته را می شکافت.
{a little piece of h.hesse}
Part 2
گاهی ترسی آمیخته با پشیمانی وجودش را تسخیر می کرد. می خواست به مرز آرامش برسد. شبها که هوا تاریک می شد تا مدتی طولانی خوابش نمی برد.در خیالش عشقش را می دید که به سوی او می آید و این خود بزرگترین سعادت برایش محسوب می شد. حس می کرد که تا دم مرگ هم یاد او را فراموش نخواهد کرد. یاد او سکوت، آرامش، اطمینان خاطر و عصمت و پاکی به وی عطا می کرد.
اما از نام او ننگ داشت و او را تا مرز جهل توهم و مرگ می کشاند. در کلبه درویشی و زندگی جمعی از ذکر نام او شرم داشت و او برایش بی آبرویی ارمغان می آورد.نام او با فرامین پدر سالارانه که آن را با آرزو اشتباه گرفته بود هماهنگی و سازش نداشت. این احساس که به گرمی حرارت تن بود و به تب می مانست و سوزان و قوی و ترسناک بود و زرین دهان را تا مرز تعصب می کشاند: در زیارت مادر خدا(مریم مقدس) یارش را جستجو می کرد و این باعث می شد که در طول روز هم خیال پردازی می کرد و رویا می دید. در خواب و بیداری با حواس نیمه جمع شریک این رویا بود. آن موقع حتی عطر تن یارش را استشمام می کرد. چشمهای مهربان او را می دید و صدایش را می شنید. یادش در گوش جان بیدار و زنده می گشت.
مانند دریا و بهشت می خواست گرمی بوسه های او را روی چشمان و لب خود احساس می کرد. مزه ای گس و شور مانند شنهای ساحل. موهای نرم و ابریشمین او را روی صورتش احساس می کرد. می دانست که در پشت این لبخند پرمهر و نگاه آرام و معصومیت یارش، وحشت یا ترس، طمع، حرص و گناه، فغان، تولد و بالاخره مرگ وجود دارد.
با دیدگاهی پر از رمز و راز به زندگی می نگریست. دنیایی غیرزمینی، جنگلی خوفناک و مرموز، مانند داستانهای تخیلی. اینها دوایر کوچک سیاهی بودند که از گودال چشمان روشن و تهدید گر او سرچشمه می گرفتند.

{a little piece of h.hesse}
Part 1
می دانست که دوستش او را مانند پوست میوه دور می اندازد چون دیگر به او احتیاجی ندارد. پایان این دوستی را پیش بینی می کرد. زرین دهان آماده بود که نرگس را تا حد مرز آبرو تعقیب کند. ولی آیا او هم راضی بود؟ این راه به کجا می انجامید؟ کسی نمی دانست عاقبت چه می شود. نرگس عاقبت ماجرا را می دانست اما قدرت نداشت. راه او به لگد کردن و زیر پا گذاشتن، سفر به سرزمینی را اقتضا می کرد که او نمی توانست مسافر آن باشد.