|
مسافر زمان
|
||
|
استفاده از مطالب وبلاگ با رضایت معنوی نویسنده م.ا مجاز می باشد. متشکرم. |
از کتاب «بر شیب تند عصر» پرتاب شدهايم
Del libro "En la empanada pendiente de la tarde"
ناتمام دور از هم
تا سراسر عمر
به جستجوي نيمة ديگر خويش باشيم
هر عصر
تكيدهترازهرروز
در شكافِ شب گم شويم
و هر صبح
باريك تراز هر شب
از درز روز بيرون آييم
تا باز آغاز
امان از راه بی عـابــر
امان از شهر بی شاعـر
امان از روز بـی روزن
امان از اینهمه رهـــزن
امان از بـاد بــی بــاده
امان از ســـرو افـتـاده
امان از تـیغ بـی دردان
به جای بوسه بر گردن
امان از سایه ی بی سر
بـــر این درگــاه دردآور
امان از نـاتــمـام تـــــو
امان از نـاتــمــام مـــن
امان از روز بی رویا
امان از شام مرگ آوا
امان از جای صد دشنه
مـیان چــین پــیــراهـــن
امان از شعله ی آخـر
هـجوم باد و خاکـستر
که از پروانه ی پرپر
اجاق شب نشد روشن
ببار ای خــوب ِ دیروزی
بر این بازار خودسوزی
که این غمخانه ی بی می
نــدارد آب ِ مــرد افـکـــن
برقـصانم غزل بانو
بـچـرخـانم غزل بانو
میان گـفـتن و خـفـتـن
میان مـاندن و رفـتـن ! ...

در این سكوت،
حقیقت ما نهفته است.
حقیقت تو
و من.
مارگوت بیکل

زیر پایم
زمین
از سُمضربۀ
اسبان میلرزد
.
چهار
نعل
میگذرند
اسبان.
وحشی، گسیخته افسار؛
وحشتزده
به
پیش میگریزند.
در
یالهاشان گره میخورد
آرزوهایم.
دوشادوششان
میگریزد
خواستهایم.
هوا
سرشار از
بوی
اسب
است و
غم و
اندكی غبطه.
در افق ،
نقطههای
سیاه كوچكی
میرقصند
و زمینی كه بر آن ایستادهام
دیگر باره آرام
یافته است.
پنداری
رویایی بود
آن همه.
رویای آزادی،
یا،
احساس حبس و بند.

مارگوت بیکل
نگارش: م.اصولی
![]()


زن دم درگاه بود
با بدني از هميشه.
رفتم نزديك:
چشم، مفصل شد.
حرف بدل شد به پر، به شور، به اشراق.
سايه بدل شد به آفتاب.
***
رفتم قدري در آفتاب بگردم.
دور شدم در اشاره هاي خوشايند:
رفتم تا وعده گاه كودكي و شن،
تا وسط اشتباه هاي مفرح،
تا همه چيزهاي محض.
رفتم نزديك آب هاي مصور،
پاي درخت شكوفه دار گلابي
با تنه اي از حضور.
نبض مي آميخت با حقايق مرطوب.
حيرت من با درخت قاتي مي شد.
ديدم در چند متري ملكوتم.
ديدم قدري گرفته ام.
انسان وقتي دلش گرفت
از پي تدبير مي رود.
من هم رفتم.
***
رفتم تا ميز
تا مزه ماست، تا طراوت سبزي
آنجا نان بود و استكان و تجرع
حنجره مي سوخت در صراحت ودكا
***
باز كه گشتم
زن دم درگاه بود
با بدني از هميشه هاي جراحت
حنجره جوي آب را
قوطي كنسرو خالي
عشق یک جوشش کوراست وپیوندی ازسرنابینایی،دوست داشتن پیوندی ناخودآگاه وازروی بصیرت روشن وزلال.
عشق بیشتر ازغریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سربزند بی ارزش است،دوست داشتن ازروح طلوع می کندوتاهرجاکه روح ارتفاع داردهمگام باآن اوج می گیرد.
عشق باشناسنامه بی ارتباط نیست وگذرفصلها و عبورسالهابرآن اثرمی گذارد.دوست داشتن درورای سن وزمان زندگی می کند.
عشق طوفانی ومتلاطم است.دوست داشتن آرام واستواروپروقاروسرشارازنجابت است.
عشق جنون است وجنون چیزی جزخرابی وپریشانی"فهمیدن واندیشیدن"نیست امادوست داشتن دراوج،ازسرحدعقل فراترمی رودوفهمیدن واندیشیدن رااززمین می کندوباخودبه قله بلنداشراق می برد.
عشق زیبایی های دلخواه رادرمعشوق می آفریندولی دوست داشتن زیباییهای دلخواه رادردوست می بیندومی یابد.
عشق یک فریب بزرگ وقوی است.دوست داشتن یک صداقت راستین وصمیمی وبی انتهاومطلق.
عشق دردریاغرق شدن است ودوست داشتن دردریاشناکردن است.
عشق بینایی رامی گیردودوست داشتن بینایی می دهد.
عشق خشن است وشدیدوناپایدار.دوست داشتن لطیف است ونرم وپایدار.
عشق همواره باشک آلوده است.دوست داشتن سراپایقین است وشک ناپذیر.
ازعشق هرچه بنوشیم سیراب ترمی شویم.ازدوست داشتن هرچه بیشتر،تشنه تر.
عشق نیرویی است درعاشق که او را به معشوق می کشاند،دوست داشتن جاذبه ایست دردوست که دوست رابه دوست می برد.
عشق تملک معشوق است ودوست داشتن تشنگی محوشدن دردوست.
عشق معشوق رامجهول وگمنام میخواهدتادرانحصاراوبماند،دوست داشتن دوست رامحبوب وعزیزمی خواهدومی خواهدکه همه دلهاآنچه رااوازدوست درخوددارد،داشته باشند.
درعشق رقیب منفوراست.دردوست داشتن است که "هوادارن کویش راچوجان خویشتن داند"که حسدشاخصه عشق است.
عشق معشوق راطعمه خودمی بیندوهمواره دراضطراب است که دیگری ازچنگش نربایدو اگرربودبا هردو دشمنی می ورزدومعشوق نیزمنفورمیگردد.دوست داشتن ایمان است وایمان یک روح مطلق است.یک ابدیت بی مرزاست وازجنس این عالم نیست.
دوست داشتن ازعشق برتراست ومن هرگزخودراتاسطح بلندترین قله عشقهای بلندپایین نخواهم آورد.

قصه
چشات روبروی منه ولی دیگه دیدن نداره
لبات روبروی منه ولی دیگه بوسیدن نداره
چشات روبروی منه ولی دیگه دیدن نداره
لبات روبروی منه ولی دیگه بوسیدن نداره
یه قصه یه قصه ی تلخ دیگه
عاشقی برای من بسه دیگه
نگو از عشق نگو یار منی
یاد تو از دل من رفته دیگه
چی کشیدم من ازاین دل سادگی
عاقبت منو دل آوارگی
این دل شکسته باور نداره
بعد عمری دیگه یاور نداره
چشات روبروی منه ولی دیگه دیدن نداره
لبات روبروی منه ولی دیگه بوسیدن نداره
یه روز یه دیوونه ای بود
یه خونه ساخت با گل عشق
ستوناش سپید اطلسی
زمینش خاک بهشت
خونه رو کردی تو ویرون
خونه شد خونه ی غمها
گلای باغچه همه خشک شدن
ندارن خنده رو لبها
چشات روبروی منه ولی دیگه دیدن نداره
لبات روبروی منه ولی دیگه بوسیدن نداره
چشات روبروی منه ولی دیگه دیدن نداره
لبات روبروی منه ولی دیگه بوسیدن نداره
دیگه بوسیدن نداره
دیگه بوسیدن نداره
پیروز
|
|